به هر کجا روی آسمــان همین رنگ است!

 

جهان همانند يک آيينه است.آنچه را که در درون خود احساس مي کنيد در دنياي بيروني باز مي يابيد و دقيقا به همين خاطر است که براي اصلاح زندگي بايد از درون خود آغاز کنيم.
... اندرميتيوس ...

گفته مي شود که بيشتر اوقات سقراط جلوي دروازه شهر آتن مي نشست و به غريبه ها خوشامد مي گفت. روزي غريبه اي نزد او رفت و گفت: «من مي خواهم در شهر شما ساکن شوم. اينجا چگونه مردمي دارد؟» سقراط پرسيد: «در زادگاهت چه جور آدم هايي زندگي مي کنند؟» مرد غريبه گفت: «مردم چندان خوبي نيستند. دروغ مي گويند، حقه مي زنند و دزدي مي کنند به همين خاطر است که آنجا را ترک کرده ام.» سقراط خردمند مي گويد: «مردم اينجا نيز همانگونه هستند. اگر جاي تو بودم به جست وجو ادامه مي دادم.» چندي بعد غريبه ديگري به سراغ سقراط آمد و درباره مردم آتن سوال کرد.
سقراط هم دوباره مي پرسيد:  «آدم هاي شهر خودت چه جور آدم هايي هستند؟ » غريبه پاسخ داد: «فوق العاده اند، به هم کمک مي کنند و راستگو و پرکارند. چون مي خواستم بقيه دنيا را هم ببينم ترک وطن کردم. » سقراط انديشمند در پاسخ به او مي گويد: «اينجا هم همان طور است. چرا وارد شهر نمي شوي؟ مطمئن باش اين شهر، دقيقا همان جايي است که تصورش را مي کني.»
نکته: ما دنيا را آن گونه مي بينيم که هستيم و در ديگران چيزهايي را مي بينيم که در درون ما وجود دارد. انساني که مثبت و مهربان است هر کجا باشد، هر کجا برود و در اطرافش و در آدم هايي که با آنها در ارتباط است جز نيکويي چيزي نخواهد ديد و انسان کج انديش و منفي باف نيز به هر کجا برود جز زشتي و نقصان در محيط پيرامونش چيزي را تجربه نخواهد کرد. از اين جهت است که مي گويند «قبل از اينکه نشاني ات را تغيير دهي فکرت را عوض کن.» وقتي تغيير نکنيم هر کجا برويم آسمان همين رنگ است و چه خوش گفته است صائب تبريزي.

از درون سينه توست جهان چون دوزخ

دل اگر تيره نباشد همه دنياست بهشت  

 

کلاغه ...

کلاغه دلش گرفته بود ...

کلاغ سياه پاپـتی ، پريد روی شاخه درخت و گفت : غار و غار !


از يه جايی صدا اومد که : زهر مار !!!

 بغض کلاغه ترکيد ، يه قطره اشک از روی گونه هاش چکيد ، قطره اشک لابه لای پرهای

 سياهش گم شد و رفت ، يه تيکه سنگ از تو حياط يه خونه اومد و اومد نشست رو سينه کلاغ ،

قلب کلاغ ترکيد و کلاغ افتاد رو زمين ...

يه صدا اومد : اون کلاغ زشـتـــو بـبـیـن !

کلاغه چشاش تار شد، همه جا رو سياه مي ديـد عين خودش : زشت و سياه ، کلاغ مرد ...

کسی نفهميد که کلاغ دلش خيلی گرفته بود ، آخه شب قبل يه گربه بچه هاشو خورده بـود .

کلاغ هم دلی داشت ، همدم و همدلی داشت ، کلاغ هم عاشق بود ، کلاغ سياه پاپتی ،  زشت و

سياه و خط خطی ؛ واسه خودش کسی بود ...

کی از دل کلاغ با خبر بود ؟! کی حالشو می فهميد ...؟!!

حيف کلاغ پاپتی ، سیاه و زشت و خط خطی ...

راستی ؛ مگه ما آدما از دل هم خبر داريم ؟!

ما آدمای رنگارنگ ، زشت و قشنگ ، رد ميشيم از کنار هم ...

 حرفای بيخود ميزنيم ، خنده هامون شيشه اي ، درد دلامون الکی ، عاشقيامون دروغکی !

ما لای دودا گم شديم ؛ تصويرامون خياليه ، هرچی که داره مغزمون ، شکلکای سئواليه ...؟!

 دل چيه : يک تيکه خون ، پر از " نرو ، پيشم بمون ... "

دلم ميخواست کلاغ بودم ، همون کلاغ پاپتی ، زشت و سياه و خط خطی ...

پر ميزدم تو آسمون ، کسی نمی گفت کـه : بمون !

می پريدم رو يه درخت گريه می کردم : غار و غار !

پشت سرش يه زهر مار !!!

حداقل اين فحشه که راستکی بود ! اينجوری هيچکسی دلش واسم الکی نمی سوخت ، کسی برام

لباس پادشاه توی قصه ها رو نمی دوخت ...

نه عاشق کسی بودم ، نه کسی عاشقم بود ؛ کلاغ تـنهايی بودم ، گمشده تو شهر دود ...

اشک کلاغو هيچکسی نمی تونه ببينه !

حال دلش ؟! عجب ...! مگه حالی واسش ميمونه ؟!

 دلم ميخواست کلاغ بودم تا که يه روز ، زخم يه سنگ (که درد اون بهتره از زخم زبون آدما) ،

دلم رو با تموم اين نگفته هاش بترکونه ، کسی دلش واسه کلاغ زنده که نمی سوزه !

کسی دلش واسه کلاغ مرده هم نمی سوزه ...

صبح سحر يه رفتگر کلاغه رو انداخت لابه لای آشغالا ، کلاغ با دلش پريد تو قصه ها ...

دلش نگو ، يه تيکه خون ؛ پر از " برو ، پيشم نمون ... "