تبليغاتX
بـ ـا خـ ـدا همـ ـه چـ ـی ممکـ ــنه ..
به ارتفاع ابديت دوسـ ـتت دارم حتی اگر به رسم پرهيزکاری های صوفيانه از لذت گفتنش امتناع كنم
خسته از آمدن و رفتن و آوار شدن
خسته از منحنی بودن و عشق
خسته از حس غریبانه این تنهایی
بخدا خسته ام از اینهمه تکرار سکوت
بخدا خسته ام از اینهمه لبخند دروغ
بخدا خسته ام از حادثه صاعقه بودن در باد


همه عمر دروغ
گفته ام من به همه
گفته ام:
عاشق پروانه شدم!
واله و مست شدم از ضربان دل گل!
شمع را میفهمم!
کذب محض است،
دروغ است،
دروغ!!


من چه میدانم از،
حس پروانه شدن؟!
من چه میدانم گل،
عشق را میفهمد؟
یا فقط دلبریش را بلد است؟!
من چه میدانم شمع،
واپسین لحظه مرگ،
حسرت زندگیش پروانه است؟
یا هراسان شده از فاجعه نیست شدن؟!
به خدا من همه را لاف زدم!
بخدا من همه عمر به عشاق حسادت کردم!


باختم من همه عمر دلم را،
به سراب  !
باختم من همه عمر دلم را،
به شب مبهم و کابوس پریدن از بام!
باختم من همه عمر دلم را،
به حراس تر یک بوسه به لبهای خزان!!


بخدا لاف زدم،
من نمیدانم عشق،
رنگ سرخ است؟!
آبیست؟!
یا که مهتاب هر شب، واقعاً مهتابیست؟!
عشق را در طرف کودکیم،
خواب دیدم یکبار!
خواستم صادق و عاشق باشم!
خواستم مست شقایق باشم!
خواستم غرق شوم،
در شط مهر و وفا


اما حیف،
حس من کوچک بود.
یا که شاید مغلوب،
پیش زیبایی ها!!


بخدا خسته شدم،
میشود قلب مرا عفو کنید؟
و رهایم بکنید،
تا تراویدن از پنجره را درک کنم!؟
تا دلم باز شود؟!
خسته ام درک کنید.


میروم زندگیم را بکنم،
میروم مثل شما،
پی احساس غریبم تا باز،
شاید عاشق بشوم!!

+  6 Nov 2009    نفســی  | 


دنيا دردستانتـان مي چرخد و
تا انتهای کوچه ای که
به بن بست مي رسم.
رسم زمانه اين است
که تنهائيم را بريزم در دهانم و
دلم را پهن کنم ميان حرف هايتان .
حالا تا نزديک دلت دالاني نصب مي کنم
پر از تابلوهاي سبزو
چراغ هايي که هنوز
چشمان هيچ جغدي
به عادت آن باز نشده است .
دنيا در نگاهتان مي چرخد و
من
درنهايت اين راه
مي رسم
به پياده هايي که پشت هزارپرده پنهان شده اند
و تو
هنوز در دقيقه هاي ديوانه
دست به دست مي شوي .
اکنون هرچه مي چرخم
نمي رسم به چرخش هاي چرخي که
در زاويه اي ديگر ميانمان مي چرخد .
دنيا در ما مي چرخد و
اين چرخش دوباره را
از پشت هزاران چشم
که ازکودکيم پراست
توانسته ام
به تصوير ديگري تصور کنم .
حالا
پايان آسمان درکدام زمين خلاصه مي شود و
دنيا
درکدام حنجره مي رقصد؟
نه تو
نه من

که تنها پايان هميم درهمهمه هاي امروزمان .
کجا؟!
اين دايره مي ايستد...!!!

+  13 Sep 2009    نفســی  | 

مي خواسـ ـتم بمانم

رفتـ ـم

مي خواسـ ـتم بروم

مانـ ـدم

نه رفتـ ـن مهم بود و نه مانـ ـدن

مهـ ـم

من بـ ـودم

که نبـ ـودم

...

 

+  1 Sep 2009    نفســی 

 با من بگو:

" وقتی که صد ها صد هزاران سال بگذشت، آنگاه..."

اما مگو "هرگز"

هرگز چه دور است، آه

هرگز چه وحشتناک،

هرگز چه بی رحم است

...

.. اسماعیل خویی

 

 

 زیر این آسمان ابری

به معنای نامش فکر می کند

گل آفتابگردان

 ......

 

صدای قلب نیست

صدای پای توست

که شب ها در سینه ام می دوی

کافیست کمی خسته شوی ...

کافیست بایستی

...

.. گروس عبدالملکیان

 

 

دریا عمیق است

تنهایی عمیق‌تر

 دستت را بده

با هم  دست و پا بزنیم

پیش از آن که  غرق شویم


.. شهاب مقربین

 

 

نه امپراطورم

و نه ستاره ای در مشت دارم

اما خودم را

با کسی که خیلی خوشبخت است

اشتباه گرفته ام

و به جای او نفس می کشم

راه می روم

غدا می خورم

می خوابم و...

چه اشتباه دل انگیزی...

 

.. رسول یونان

 

+  21 Aug 2009    نفســی  | 

 

جهان همانند يک آيينه است.آنچه را که در درون خود احساس مي کنيد در دنياي بيروني باز مي يابيد و دقيقا به همين خاطر است که براي اصلاح زندگي بايد از درون خود آغاز کنيم.
... اندرميتيوس ...

گفته مي شود که بيشتر اوقات سقراط جلوي دروازه شهر آتن مي نشست و به غريبه ها خوشامد مي گفت. روزي غريبه اي نزد او رفت و گفت: «من مي خواهم در شهر شما ساکن شوم. اينجا چگونه مردمي دارد؟» سقراط پرسيد: «در زادگاهت چه جور آدم هايي زندگي مي کنند؟» مرد غريبه گفت: «مردم چندان خوبي نيستند. دروغ مي گويند، حقه مي زنند و دزدي مي کنند به همين خاطر است که آنجا را ترک کرده ام.» سقراط خردمند مي گويد: «مردم اينجا نيز همانگونه هستند. اگر جاي تو بودم به جست وجو ادامه مي دادم.» چندي بعد غريبه ديگري به سراغ سقراط آمد و درباره مردم آتن سوال کرد.
سقراط هم دوباره مي پرسيد:  «آدم هاي شهر خودت چه جور آدم هايي هستند؟ » غريبه پاسخ داد: «فوق العاده اند، به هم کمک مي کنند و راستگو و پرکارند. چون مي خواستم بقيه دنيا را هم ببينم ترک وطن کردم. » سقراط انديشمند در پاسخ به او مي گويد: «اينجا هم همان طور است. چرا وارد شهر نمي شوي؟ مطمئن باش اين شهر، دقيقا همان جايي است که تصورش را مي کني.»
نکته: ما دنيا را آن گونه مي بينيم که هستيم و در ديگران چيزهايي را مي بينيم که در درون ما وجود دارد. انساني که مثبت و مهربان است هر کجا باشد، هر کجا برود و در اطرافش و در آدم هايي که با آنها در ارتباط است جز نيکويي چيزي نخواهد ديد و انسان کج انديش و منفي باف نيز به هر کجا برود جز زشتي و نقصان در محيط پيرامونش چيزي را تجربه نخواهد کرد. از اين جهت است که مي گويند «قبل از اينکه نشاني ات را تغيير دهي فکرت را عوض کن.» وقتي تغيير نکنيم هر کجا برويم آسمان همين رنگ است و چه خوش گفته است صائب تبريزي.

از درون سينه توست جهان چون دوزخ

دل اگر تيره نباشد همه دنياست بهشت  

 

+  17 Jun 2009    نفســی  | 

کلاغه دلش گرفته بود ...

کلاغ سياه پاپـتی ، پريد روی شاخه درخت و گفت : غار و غار !


از يه جايی صدا اومد که : زهر مار !!!

 بغض کلاغه ترکيد ، يه قطره اشک از روی گونه هاش چکيد ، قطره اشک لابه لای پرهای

 سياهش گم شد و رفت ، يه تيکه سنگ از تو حياط يه خونه اومد و اومد نشست رو سينه کلاغ ،

قلب کلاغ ترکيد و کلاغ افتاد رو زمين ...

يه صدا اومد : اون کلاغ زشـتـــو بـبـیـن !

کلاغه چشاش تار شد، همه جا رو سياه مي ديـد عين خودش : زشت و سياه ، کلاغ مرد ...

کسی نفهميد که کلاغ دلش خيلی گرفته بود ، آخه شب قبل يه گربه بچه هاشو خورده بـود .

کلاغ هم دلی داشت ، همدم و همدلی داشت ، کلاغ هم عاشق بود ، کلاغ سياه پاپتی ،  زشت و

سياه و خط خطی ؛ واسه خودش کسی بود ...

کی از دل کلاغ با خبر بود ؟! کی حالشو می فهميد ...؟!!

حيف کلاغ پاپتی ، سیاه و زشت و خط خطی ...

راستی ؛ مگه ما آدما از دل هم خبر داريم ؟!

ما آدمای رنگارنگ ، زشت و قشنگ ، رد ميشيم از کنار هم ...

 حرفای بيخود ميزنيم ، خنده هامون شيشه اي ، درد دلامون الکی ، عاشقيامون دروغکی !

ما لای دودا گم شديم ؛ تصويرامون خياليه ، هرچی که داره مغزمون ، شکلکای سئواليه ...؟!

 دل چيه : يک تيکه خون ، پر از " نرو ، پيشم بمون ... "

دلم ميخواست کلاغ بودم ، همون کلاغ پاپتی ، زشت و سياه و خط خطی ...

پر ميزدم تو آسمون ، کسی نمی گفت کـه : بمون !

می پريدم رو يه درخت گريه می کردم : غار و غار !

پشت سرش يه زهر مار !!!

حداقل اين فحشه که راستکی بود ! اينجوری هيچکسی دلش واسم الکی نمی سوخت ، کسی برام

لباس پادشاه توی قصه ها رو نمی دوخت ...

نه عاشق کسی بودم ، نه کسی عاشقم بود ؛ کلاغ تـنهايی بودم ، گمشده تو شهر دود ...

اشک کلاغو هيچکسی نمی تونه ببينه !

حال دلش ؟! عجب ...! مگه حالی واسش ميمونه ؟!

 دلم ميخواست کلاغ بودم تا که يه روز ، زخم يه سنگ (که درد اون بهتره از زخم زبون آدما) ،

دلم رو با تموم اين نگفته هاش بترکونه ، کسی دلش واسه کلاغ زنده که نمی سوزه !

کسی دلش واسه کلاغ مرده هم نمی سوزه ...

صبح سحر يه رفتگر کلاغه رو انداخت لابه لای آشغالا ، کلاغ با دلش پريد تو قصه ها ...

دلش نگو ، يه تيکه خون ؛ پر از " برو ، پيشم نمون ... "


+  26 May 2009    نفســی  | 

يک روز بعد ازظهر وقتي که با ماشين پونتياکش مي کوبيد که بره خونه

زن مسني ديد که اونو متوقف کرد. ماشين مرسدسش پنچر بود.

او مي تونست ببينه که اون زن ترسيده و بيرون توي برفها ايستاده تا اينکه بهش گفت:

'' خانم من اومدم که کمکتون کنم در ضمن من جو هستم.''

زن گفت: '' من از سن لوئيز ميام, و فقط از اينجا رد مي شدم.

بايستي صدتا ماشين ديده باشم که از کنارم رد شدن¸و اين واقعا لطف شما بود.''

وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده شد

که بره, زن پرسيد:'' من چقدر بايد بپردازم؟'' و او به زن چنين گفت:

'' شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر

هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا مي خواهي

که بدهيت رو به من بپردازي¸بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!''

چند مايل جلوتر¸زن کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده¸

ولي نتونست بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود. .

او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست¸واحتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد.

وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره¸زن از در بيرون رفته بود¸

درحاليکه بر روي دستمال سفره اين يادداشت رو باقي گذاشت.

اشک در چشمان پيشخدمت جمع شده بود¸وقتي که نوشته زن رو مي خوند:

'' شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر

هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا مي خواهي

که بدهيت رو به من بپردازي¸بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!''

اونشب وقتي که زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت¸به تختخواب رفت.

در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر مي کرد.

وقتي که شوهرش دراز کشيد تا بخوابه به آرومي و نرمي به گوشش گفت:

'' همه چيز داره درست ميشه دوستت دارم¸جو!''

 

+  19 May 2009    نفســی  | 


هر کس به دنبال چیزی میگردد ، چیزی که کاملش کند

اما آنرا در عجیب ترین جاها پیدا میکنی

جاهائی که هرگز فکرش را نمیکردی

بعضی آن را در چهره فرزندانشان می یابند

بعضی ها آن را در چشمان عاشقانشان می یابند

چه کسی می تواند لذت آنرا منکر شود

وقتی آن چیز خاص را پیدا کردی

می توانی بدون بال پرواز کنی

بعضی ها آن را در این می بینند که هر روز صبح (خوشبختی های خود را) با دیگران تقسیم کنند

بعضی ها آن را در خلوت تنهائی خود می یابند

آن را می توان در کلمات دیگران بیابی

یک خط ساده می تواند تو را به خنده یا گریه بیاندازد

آن را در عمیق ترین دوستی ها می یابی

زمانی که قدر همه زندگی ات را بدانی

و وقتی که معنی واقعی آن را بیابی آن چیز خاص را یافته ای

آن وقت می توانی بدون بال پرواز کنی

پس اگر چه ممکن است غیر ممکن به نظر برسند

اما باید برای هر آرزوئی که داری بجنگی

پس چه کسی می داند کدامیک از آرزوهائی که گذاشتی از دست بروند

می توانستند تو را کامل کنند

خب ، برای من آن این است که کنار تو برخیزم

که ببینم خورشید بر چهره ی تومی تابد

که بدانم میتوانم بگویم دوستت دارم در هر مکان و هر زمانی

اینها فقط چیزهای کمی هستند که تو را از آن من می کنند

و این مانند این است که بدون بال ها پرواز کنی

زیرا تو آن چیز خاص من هستی ،

من دارم بدون بال پرواز می کنم

تو جائی هستی که زندگی من از آنجا آغاز می شود

تو جائی خواهی بود که در آن جا پایان می یابد

دارم بدون بال پرواز می کنم

و این لذتی است که تو برایم به ارمغان آورده ای

دارم بدون بال پرواز می کنم


+  2 May 2009    نفســی  | 

سر تا پاي‌ خودم‌ را كه‌ خلاصه‌ مي‌كنم، مي‌شوم‌ قد يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ كه‌ ممكن‌ بود يك‌ تكه‌ آجر باشد توي‌

ديوار يك‌ خانه، يا يك‌ قلوه‌ سنگ‌ روي‌ شانه‌ يك‌ كوه، يا مشتي‌ سنگ‌ريزه، ته‌ته‌ اقيانوس؛ يا حتي‌ خاك‌ يك‌ گلدان‌

باشد؛ خاك‌ همين‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره.

يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ ممكن‌ است‌ هيچ‌ وقت، هيچ‌ اسمي‌ نداشته‌ باشد و تا هميشه، خاك‌ باقي‌ بماند، فقط‌ خاك.

اما حالا يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ وجود دارد كه‌ خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بكشد، ببيند، بشنود، بفهمد، جان‌ داشته‌

باشد. يك‌ مشت‌ خاك‌ كه‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود، انتخاب‌ كند، عوض‌ بشود، تغيير كند.

واي، خداي‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم. من‌ همان‌ خاك‌ انتخاب‌ شده‌ هستم. همان‌ خاكي‌ كه‌ با بقيه‌ خاك‌ها

فرق‌ مي‌كند. من‌ آن‌ خاكي‌ هستم‌ كه‌ توي‌ دست‌هاي‌ خدا ورزيده‌ شده‌ام‌ و خدا از نفسش‌ در آن‌ دميده. من‌

آن‌ خاك‌ قيمتي‌ام. حالا مي‌فهمم‌ چرا فرشته‌ها آن‌قدر حسودي شان‌ شد.

اما اگر اين‌ خاك، اين‌ خاك‌ برگزيده، خاكي‌ كه‌ اسم‌ دارد، قشنگ‌ترين‌ اسم‌ دنيا را، خاكي‌ كه‌ نور چشمي‌ و عزيز

دُردانه‌ خداست. اگر نتواند تغيير كند، اگر عوض‌ نشود، اگر انتخاب‌ نكند، اگر همين‌ طور خاك‌ باقي‌ بماند، اگر آن‌

آخر كه‌ قرار است‌ برگردد و خود جديدش‌ را تحويل‌ خدا بدهد، سرش‌ را بيندازد پايين‌ و بگويد: يا لَيتَني‌ كُنت‌ تُراباً.

بگويد: اي‌ كاش‌ خاك‌ بودم...

اين‌ وحشتناك‌ترين‌ جمله‌اي‌ است‌ كه‌ يك‌ آدم‌ مي‌تواند بگويد. يعني‌ اين‌ كه‌ حتي‌ نتوانسته‌ خاك‌ باشد، چه‌ برسد

به‌ آدم! يعني‌ اين‌ كه...

خدايا دستمان‌ را بگير و نياور آن‌ روزي‌ را كه‌ هيچ‌ آدمي‌ چنين‌ بگويد.


"
‌عرفان‌ نظرآهاري ‌"


+  26 Apr 2009    نفســی  | 

قول بده که خواهی آمد

اما هرگز نیا!

اگر بیایی

همه چیز خراب میشود

دیگر نمیتوانم

اینگونه با اشتیاق

به دریا و جاده خیره شوم

من خو کرده ام

به این انتظار

به این پرسه زدن ها

در اسکله و ایستگاه

اگر بیایی

من چشم به راه چه کسی بمانم؟

 

......

سعی کن با همه چیز کنار بیایی !

فرار نکن

زمین به شکل احمقانه ای گـِـرد است !

 

......

ما ،

غصه هایمان را شمردیم و به خواب رفتیم

باید هم کابوس می دیدیم !

 

......

نه امپراطورم

و نه ستاره ای در مشت دارم

اما خودم را

با کسی که خیلی خوشبخت است

اشتباه گرفته ام

و به جای او نفس می کشم

راه می روم

غدا می خورم

می خوابم و...

چه اشتباه دل انگیزی...

 

 ......

اگر تو نبودی عشق نبود

همین طور

اصراری برای زندگی

اگر تو نبودی

زمین یک زیر سیگاری گلی بود

جایی

برای خاموش کردن بی حوصلگی ها

اگر تو نبودی

من کاملاً بیکار بودم

هیچ کاری در این دنیا ندارم

جز دوست داشتن تو

 

پ.ن : از اشعار رسول یونان

 

 

+  22 Apr 2009    نفســی  | 

يك زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود.

چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود ، تصميم گرفت براي گذراندن وقت كتابي خريداري كند. او يك بسته بيسكويت نيز خريد.

او بر روي يك صندلي دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب كرد.

در كنار او يك بسته بيسكويت بود و در كنارش مردي نشسته بود و داشت روزنامه مي خواند.

وقتي كه او نخستين بيسكويت را به دهان گذاشت ، متوجه شد كه مرد هم يك بيسكويت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.

پيش خود فكر كرد: «بهتر است ناراحت نشوم ، شايد اشتباه كرده باشد

ولي اين ماجرا تكرار شد. هر بار كه او يك بيسكويت برمي داشت ، آن مرد هم همين كار را مي كرد. اين كار او را حسابي عصباني كرده بود ولي نمي خواست واكنش نشان دهد.

وقتي كه تنها يك بیسکوییت باقي مانده بود ، پيش خود فكر كرد:

«حالا ببينم اين مرد بي ادب چه كار خواهد كرد؟»

مرد آخرين بيسكويت را نصف كرد و نصفش را خورد.

اين ديگه خيلي پررويي مي خواست!

او حسابي عصباني شده بود.

در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام كرد كه زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن كتابش را بست ، چيزهايش را جمع و جور كرد و با نگاه تندي كه به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت.

وقتي داخل هواپيما روي صندلي اش نشست ، دستش را داخل ساكش كرد تا عينكش را داخل ساكش قرار دهد و ناگهان با كمال تعجب ديد كه جعبه بيسكويتش آنجاست ، باز نشده و دست نخورده!

خيلي شرمنده شد!!

از خودش

بدش آمد . . .

يادش رفته بود كه

بيسكويتي كه خريده بود را داخل ساكش گذاشته بود..

+  20 Apr 2009    نفســی  | 

عاشق می خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان می بست. هی هفته ها را تا می کرد و توی چمدان می گذاشت. هی ماه ها را مرتب می کرد و روی هم می چید و هی سال ها را جمع می کرد و به چمدانش اضافه می کرد.
او هر روز توی جیب های چمدانش شنبه و یکشنبه می ریخت و چه قرن هایی را که ته ته چمدانش جا داده بود.
و سال ها بود که خدا تماشایش می کرد و لبخند می زد و چیزی نمی گفت. اما سرانجام روزی خدا به او گفت: عزیز عاشق، فکر نمی کنی سفرت دارد دیر می شود؟ چمدانت زیادی سنگین است. با این همه سال و قرن و این همه ماه و هفته چه می خواهی بکنی؟
عاشق گفت : خدایا! عشق، سفری دور و دراز است. من به همه این ماه ها و هفته ها احتیاج دارم. به همه این سال ها و قرن ها، زیرا هر قدر که عاشقی کنم، باز هم کم است.
خدا گفت : اما عاشقی، سبکی است. عاشقی، سفر ثانیه است. نه درنگ قرن ها و سال ها. بلند شو و برو و هیچ چیز با خودت نبر، جز همین ثانیه که من به تو می دهم.
عاشق گفت : چیزی با خود نمی برم، باشد. نه قرنی و نه سالی و نه ماه و هفته ای را.
اما خدایا ! هر عاشقی به کسی محتاج است. به کسی که همراهی اش کند. به کسی که پا به پایش بیاید. به کسی که اسمش معشوق است.
خدا گفت : نه ؛ نه کسی و نه چیزی. "هیچ چیز" توشه توست و "هیچ کس" معشوق تو، در سفری که نامش عشق است.
و آنگاه خدا چمدان سنگین عاشق را از او گرفت و راهی اش کرد.
عاشق راه افتاد و سبک بود و هیچ چیز نداشت. جز چند ثانیه که خدا به او داده بود.
عاشق راه افتاد و تنها بود و هیچ کس را نداشت. جز خدا که همیشه با او بود

..

عرفان نظر آهاری

+  11 Apr 2009    نفســی  | 

هوس تنهـــایی کردم .. جای خلوتـی می خوام و صدای اونو که دائم بگه : دوسـت دارم دوسـت دارم دوســـت دارم و من با صداش تو خودم غرق بشـــم و بغض کنم تا کلافـه شم و بگم بســه دیگه! بگو دوست ندارم بگو ازت متنفرم بگو برو گم شو! و اون با بغض بگه دوسـت ندارم , ازت متنفرم  برو گم شو! و من از شنیدنش سبک شم و بخندم و کیف کنم تا کرخ شم و دوباره هوس کنم اون صدا از پشت پنجره باز با ناز و  خنده سرک بکشه و آروم بگه هر چی گفتم دروغ بود ..

دوســـــــــــــت دارم دوســــت دارم ...

و من دوباره سنگین شم و کیف کنم و فرو برم و گریه ام بگیره و دوباره بازی شروع بشه و من التماسش کنم که بگه دوست ندارم و اون بگه چون تو می خوای میگم ؛ دوست ندارم . بس که عاشقتم میگم از تو متنفرم تا بخندی ..

بعد بپرسه: حالا راضی شدی!؟ سبک شدی!؟ و من بگم نـــــه, رفتنت , اومدنت, خنده هات , گریه هات , قهر و آشتی کردنت , عشقت , نفرتت , دوریت , نزدیکیت , وصالت , فراقت , صدات , سکوتت , یادت , فراموشیت , مهرت , کینه ات , خوندنت , نخوندنت و اصلا بودن و نبودنت سنگینــه , سنگینه سنگیــــــن ..

بگم اتفاق تو از همون اول نباید می افتاد و حالا که افتاده دیگه نمیشه اونو پاک کرد یا فراموش کرد اما شاید پاک کنی باشه تا منــــو برای همیشـــه پاک کنه ....

 

 

+  4 Mar 2009    نفســی  | 

      
+  3 Mar 2009      | 

 

اگر روزی دلم گرفت

یادم باشد که خدا با من است،

که فرشته ها برایم دعا میکنند،

که ستاره ها شب را برایم روشن خواهند کرد.

یادم باشد که بهار نزدیک است،

که فردا منتظرم می ماند،

که من راه رفتن می دانم

و دویدن، و جاده ها قدم هایم را شماره خواهند کرد.

اگر روزی دلم گرفت

یادم باشد که خدای من اینجاست

همین نزدیکیـها،

و من، تنـها نیستم !!

...




+  2 Mar 2009    نفســی  |